اَنگلشناسیِ انقلاب
در تراژدیِ انقلابِ فرانسه، مادرِ انقلابهایِ مدرن، پرسوناژِ اَنگرلو (Hinguerlot) نمونهای زنده از فسادِ سیستِمیک در انحطاطِ پایانیِ این درآم تاریخی است.
اَنگرلو شخصیتی بود “بیصفت، سودجو، پولساز، و بدون کمترین محظور اخلاقی در دزدی و در اختلاس”. وی که یکی از رانتخوارانِ انقلاب بود، به اتفاق چند تنی دیگر، انحصار تأمین مایحتاج مورد نیاز نیروهایِ نظامیِ فرانسه در گیرودارِ جنگهایِ انقلابیِ این کشور را برعهده داشت. از طریق همین رانت و بواسطه “روابطی” که با کارگزانِ نظامِ انقلابیِ دیرکتوآر (Directoire) دستوپا کرده بود، اَنگرلو، با کلاهبرداری و اختلاس، نه تنها ثروتِ هنگفتی بههم زد که خانواده او و دیگر رانتخوارانِ انقلاب، این ثروتِ بادآورده را در برابر چشم مردم شوربختی که با انقلاب نه تنها فقیرتر شده که پدران و پسران و برادران و شوهرانِ خود را نیز در کشتارگاههایِ آن از دست داده بودند، با بیشرمیِ افسارگسیختهای در کوچهو خیابان و در “هزاروپانصد سالنِ رقصِ بچهپولدارهایِ پاریس” بهنمایش میگذاشتند. در فرانسه انقلابی، “پول جایِ آرمان” را گرفته بود. کارگزانِ رنگارنگِ انقلاب، اصولی را که برای آن انقلاب کرده و همه چیز را به نام آنها زیرورو کرده بودند به کناری گذاشته و حرفهای جز “پولسازی” نداشتند. همانهایی که پادشاه، لوئی شانزدهم، و پس از او ملکه، ماری آنتوآنت، را زیر گیوتین در “میدانِ انقلاب” (میدانِ کونکورد امروزی) مجبور کرده بودند تا “سر خود را در سَبَد تُف کند”، اصطلاحی کریه در ادبیاتِ سراپا مبتذلِ انقلابیِ آن زمان، همانها “پولسازهایِ” قهّاری شده بودند که مانند بآرآس (Barras)، رئیس دیرکتوآر یا دستگاه اجراییِ انقلاب، حتی حاضر بودند تا “درمقابلِ مبلغِ هنگفتی پول، کل نظام را هم یواشکی به حراج بگذارند”! تراژدیِ انقلاب هم در همینجا بود: از یک سو، بچهپولدارهایِ پاریس در “هزاروپانصد رقاصخانه شهر” شبتاصبح قِر میدادند و از سوی دیگر، “کونلُخت”هایی که روشنفکرانِ مساواتطلبِ پاریسی به نام آنها انقلاب کرده بودند، “اغلب با ابزارآلاتِ خرابی که محتکرین و مختلسین به قیمتِ گزاف برایشان تأمین کرده بودند”، در میادینِ نبرد “گوشتِدَمِتوپ” میشدند.
فساد در این وانفسا سیستِمیک شده بود: اَنگرلو و اَنگرلوهایِ انقلاب، بدون همدستیِ کارگزانِ فاسدِ انقلاب در قوایِ قضائیه و مجریه و در رأسِ نیرویِ انتظامی و در دستگاه اطلاعاتی، نمیتوانستند “پولساز” بشوند. همدستِ اَنگرلو در پولسازی، رئیس وقتِ نیرویِ انتظامی و عنصر اطلاعاتیِ انقلاب، ژوزف فوشه (Joseph Fouché) بود. تا پیش از انقلاب، فوشه آخوندی بود کاتولیک که دروس حوزوی خوانده بود و در مجمع مدرسین فرقه اورآتوریَن (Les Oratoriens)، ریاضی درس میداد. با انقلاب، رِدایِ فقه را کنار میگذارد و مساواتطلب و “کمونیست” میشود و آدمکش: تنها در شهر لیون، در جنوبِغربیِ فرانسه، بهعنوانِ کارگزارِ سیاسیامنیتی و همهکاره انقلاب، درجریانِ سرکوبِ نیروهایِ ضدانقلابی، فوشه شورشیانِ شهر را “در دستههایِ پنجاهتایی و صدتایی، با طناب به هم بسته و به توپ میبندد”! و بدینترتیب، “خلاصزنِ لیون” سلسلهمراتبِ انقلابی را در نظام پشتسر گذارده و سرانجام به ریاست نیرویِ انتظامی میرسد. از اینجا به بعد است که با همدستیِ امثالِ اَنگرلو، بخوربخور شروع میشود.
شتِفآن تسوایگ، نویسنده نامیِ اتریشی، در زندگینامهای که برای این پرسوناژِ “همیشهدرسایه” نوشته است، میگوید: “اَنگرلو که در مناقصههایِ قلابی زیادهازحدّ جیب خود را پُر کرده بود، با دردسر روبرو میشود و به فوشه پناه میبرد. فوشه هم پاشنه را بالا کشیده، به بآرآس مراجعه میکند و اندکی نگذشته که قضیه کلاهبرداری ماستمالی میشود. و از اینجا به بعد، اَنگرلو مرتب فوشه را در مناقصههایِ قلابی برای تأمین مایحتاج ارتش شریکِ خود کرده و اشتهایِ هر دو با خوردن زیاد میشود”!
یکی از شاهدانِ عینیِ “انقلابِ کبیر” فرانسه در آن روزگار، یعنی در اواخر قرن هجده میلادی، فردی است آلمانی بنام جوزف فون گورِس (Joseph von Gorres). وی که خود نظریهپردازی انقلابیمزاج بود، برای مأموریتی مشخص در 1799 راهی پاریس میشود و از نزدیک به مشاهده “دستآوردهایِ انقلاب” مینشیند. سرخورده از انقلاب، گورِس در گزارشی که از مأموریتِ خود تهیه میکند مینویسد: “… ریاکاری و حقهبازی جایِ شور انقلابی را گرفته است… نخستین شکافِ میان اکثریتِ پُشتبهانقلابکرده و بیتفاوتِ مردم از یک سو و اقلیّتِ کماکان انقلابی از سوی دیگر سر باز کرده بود… دومین شکاف در صفوفِ رهبرانِ انقلاب ایجاد شده، میان نظریهپردازانِ بیعمل از یک سو و عملگرایانِ سرگردان از سویِ دیگر. با افزایشِ مقاومتِ داخلی و خارجی، تروریسم به تنظیمکننده واکنشِ رهبران انقلابی و ژاکوبَنها تبدیل شده… دیرکتوآر رفتهرفته تبدیل شده به دستگاه فساد و احتکار و بهموازاتِ آن، اخلاقِ عمومی روبهانحطاط گذاشته… در اینجا ست که شکاف سوّم سر باز میکند: میان اکثریّتِ ملی از یک سو و دزدها و راهزنانی که بر آنها حکومت میکنند از سوی دیگر…”
باری دوستان! گورکنهایِ انقلاب، تازهبهدورانرسیدهها و نوکیسههایی هستند که تا پیش از انقلاب کسی جوابِ سلامشان را هم نمیداد!
مهدی جهانگیری، رفیقِ فابریکِ اسفندیار و برادر اسحاق؛ نعمتزاده و دختران (زینبخانم و شبنمخانم و شرکتهایِ سیوسهگانهشان)؛ قاضیالقضات لاریجانی و حسابهای میلیاردی و اَخویهایِ ایشان؛ پولسازهایِ ملی – مذهبی و دردسرهایِ تازه ایشان با برادران قاچاقچی… همه و همه از شیوع فساد در تمام دستگاههای نظام خبر میدهد، ازفرقِسرتانوکِپا و ازنوکِپاتافرقسر!
اَنگل یا پارازیت به جانوری گویند که از بدنِ میزبان (Host) تغذیه میکند. پارازیتیسم با همزیستی (Symbiosis) و با همسفرگی (Commensalism) متفاوت است. در همزیستی، هر دو موجود از رابطه با هم سود میبرند. در همسفرگی که نوعی همزیستی است، اگرچه سود رابطه تنها به یکی از آنها میرسد، ولی زیانی هم به دیگری نمیرساند. رابطه میان انگل و میزبان امّا، رابطه بُردوباخت است: سود آن منحصراً برای یکی و زیاناش منحصراً برای دیگری است. این نوع رابطه یا موقت است یا دائمی. به نوع اوّل، انگلهایِ گاهانی گویند و به نوع دوّم، انگلهایِ همیشگی. دردسرِ مضاعف با انگلهایِ همیشگی این است که رابطه آنها با میزبان، اگر دوام یابد و همیشگی شود، به نابودیِ میزبان خواهد انجامید.
رابطه میان انقلاب اسلامی و ایران، رابطه میان اَنگل و میزبان است. اگر این رابطه همیشگی شود، به نابودیِ ایران خواهد انجامید. ضرورتِ حیاتیِ شکلگیریِ جنبشِ آگاهیِ ملیِ ایران نیز در همینجا ست: یا انقلابِ اسلامی یا ایران! به عبارت پزشکی یا زیستشناختی، یا اَنگل یا میزبان!
