آبدیده در شکست، ترسان از انقراض
رامین پرهام و جواد خادم
“با انقلاب بود که دولتِ مستضعفان در کشور پدیدار شد. این دولت درحالی که تئوری خود را نهادینه میکرد، رفتهرفته از ابزاری برای مستضعفان به ابزاری برایِ خشونتِ دیوانسالار علیه مستضعفان و به وسیلهای برای خرابکاری در اقتصادِ کشور تبدیل شد. گسترشِ افسارگسیختهیِ دیوانسالاریِ دولتی، که میرفت تا همانقدر مرتجع بشود که منزوی؛ و نیز تبدیلشدنِ آن به ابزاری انحصاری درخدمتِ امتیازهایِ کاستِ حاکم، قانعکنندهترین دلیلِ نظری و عملی برای ابطالِ بیچونوچرایِ این تئوری [در یک کشور] است”.
دعوایِ ایدئولوژیکِ تروتسکی با استالین بر سرِ چگونگیِ تداومِ انقلاب به کنار، تشخیصِ درستِ او از بیماریِ مهلکی که کشورش به آن دچار شده بود، تشخیصی که در ترجمهیِ فارسیِ آن “مستضعفان” را جایگزین “کارگران” کردهایم؛ تشخیصی است که معمارِ انقلابِ اکتبر دو سالی پیش از مرگ، در تبعید در 1938، در نوشتاری تحتِ عنوانِ “اتحاد شوروی و مشکلاتِ دورانِ گذار” بیان کرده است. این را هم میدانیم که بخت یارِ لئون نبود. مانند شاپور، عملگرایی دیگر با آرمانها و عقبهای متفاوت، که گرچه بختیار بود ولی او نیز بخت یارش نشد. نه لئون و نه شاپور از جنسِ آن رهبرانی نبودند که بقولِ لئون، “از فرطِ تلاشِ مفرط برای حفظِ قدرت، سرانجام در قوطیِ سربسته و بیهوایی، خودشان هم کنسرو میشوند”!
باری! نه شاپور اهلِ لم دادن به قدرت بود، نه لئون. سرانجامِ هر دو هم، هم لئون و هم شاپور، بیش و کم یکسان شد. حتی در جزئیاتِ تیز و برّندهیِ آن…
چهل سالی از انقلابِ بهمن میگذرد. انقلابی که میرفت تا از یک تئوریِ مندرآوردی، دولتی نوظهور بسازد؛ دولتی که پیش از آن که به ابزاری برای خشونتِ دیوانسالارِ مستکبرین علیه مستضعفین تبدیل شود، خودش را ابزارِ خشونتِ مستضعفین علیه مستکبرین میدانست. دولتِ نوظهوری که به همان سرعت هم قوطیِ سربسته و بیهوایی شد برای فرقهای کنسروشده که جز حفظِ قدرت و امتیازهایِ خود، در پیِ حفظِ چیزِ دیگری نبود، هیچ چیزِ دیگری: نه “جمهوریتی”، که در مقطع تأُسیسِ آن هم فهم درستی از آن نداشت؛ نه “اسلامیتی”، که از بطنِ “درهمبَرهمیهایِ قرآنی”اش بقول توکویل، هیولایی بیرون آمد که نه این بود و نه آن بود و جز هیولا هیچ نبود؛ و نه “ایرانیتی”، که از همان مقطع تأُسیس و 37 روزی پیش از آن مقطع هم، در سایهیِ نازآیِ بیضهایِ حریص و پرمدعا، به عزلت گرویده بود. چراکه “هیچ”، هر اندازه هم توتال، لزوماً شاخ و دُم ندارد!
تشخیصِ سعید حجاریان در “خشمگین از امپریالیسم، ترسان از انقلاب”، به درستیِ تشخیصِ تروتسکی در “مشکلاتِ گذار..”، واهمهای عملگرا از فرجامِ چیزی است که خودش معمار، پاسدار و نظریهپردازش بوده. سعید بدون تردید لئون را بهدقّت خوانده، همان لئونی که بهدرستی فهمیده بود که پاشنهیِ آشیلِ یک دولتِ مدرن در دستگاههایِ فنّی، یعنی تکنیکی و درنتیجه تکنوکراتیکِ آن است: زمینگیرشدنِ دستگاههایِ فنّی، آنهم در دولتی فاقدِ “مشروعیت” که سالها ست “در معرضِ تصمیمهایِ یکشبه و تکبعدی” قرار گرفته، لاجرم به حکومتی مطلقاً نامشروع و مطلقاً ناکارآمد میآنجامد. آنهم دربرابرِ انبوه متراکمِ امیالِ برآوردهنشده… بقولِ تالیران، “ناراضی فقیری است که فکر میکند!” برای یادآوری، تالیران، دیپلماتی فرانسوی در قامتِ مترنیخ اتریشی، کارگزارِ تمامِ رژیمهایِ کشورش بود، چه انقلابی چه ضدِّانقلابی؛ چون حراست از وطن دغدغهیِ اوّل و آخرش بود، اگرچه بِگینَگی اندکی هم فاسد بود.
انقلابِ سعیدِ 25ساله، انقلابی از روی استضعاف که تنها یک دهه پس از تولدش قرائتاش از مستضعفین را به استخباراتاش سپرده بود، حال در 42سالگی چنان کنسرو شده که معمارِ تیزهوش و 67سالهیِ آن “انسداد”اش در قوطی سربسته و بیهوایِ قدرت را چنین ترسیم میکند: “جمهوریِ اسلامیِ ایران در مناسباتِ خارجی اعتقاد دارد نه جنگ میشود و نه مذاکره و در داخل هم معتقد است نه انقلابی رخ میدهد و نه اصلاحاتِ ساختاری صورت میگیرد”. انسدادی که عنصر زمان در آن “به نفع طرفی است که دارای قدرتِ اقتصادی، رسانهای و استخباراتی بیشتری است”.
حجاریان درست تشخیص داده است: در انسداد، این معمولاً مفتوح است که مسدود را “به کرنش و نرمش” وامیدارد.
در تحلیلِ رقیبی استخباراتی و تیزهوش، چه تروتسکی چه حجاریان، باید هم در شکل دقّت کرد هم در محتوا: زمانِ انتشارِ “خشمگین از امپریالیسم…” 28 مرداد است و پلاتفرمِ رسانهای آن “مشق نو”. گویی تئوریسینِ آبدیدهیِ نظریهای که بیچونوچرا باطل شده، در نمادینترین سالگردِ “انسداد” در تاریخی مسدود در لجاجتهایِ تکراری و بیجا، بدنبالِ نظریهای بدیل یا نوین میگردد. بعبارت دیگر، برای برونرفت از انسدادی که تَر و خشکِ انقلابِ شکستخوردهیِ سعید را میتواند با “جنگ” و “خیزش” یکجا بسوزاند، حجاریانِ عملگرا بدنبال راهکاری است عملی در چارچوبِ نظریهای نوین: “ائتلافی” داخلی – خارجی میان “دو طیفی” که ممکن است “آرمانها، عقبه و حاملانِ متفاوتی” داشته باشند، ولی نجاتِ ایران و “ایرانیت از مرز شدیدترین آسیبها”، نگرانیِ مشترکِ ایشان است. چه در داخل، چه در خارج. چراکه “بر روی مفهوم وطن و حراست از آن توافق دارند”.
باری! در 67مین سالگردِ نمادینترین انسداد همزمان با 42سالگیِ پایانِ سیاست در دیانت، “مشق نو”یِ حجاریانِ عملگرا، مُلهم از نگرانیهایِ سعیدی است که در شکست آبدیده شده. نگرانیهایی که تئوریسینِ عملگرا را به فکرِ “اقداماتی عاجل “از سویِ “کارشناسانِ اجرایی، سیاستمدارانِ حرفهای و نخبگانِ آکادمیک” میاندازد. نگرانیهایی جدّی و اقداماتی عاجل که در میانِ “خارجنشینهایی که روی مفهوم وطن و حراست از آن” با داخلنشینها توافق دارند، سه ماهی پیش از “خشمگین از امپریالیسم…” بازتاب یافته بود. آنهم در نشریهای کم و بیش ارمنیزبان که لابیِ آن در آمریکا، اگرچه به خوبیِ لابیِ ارمنیها نیست ولی چندان بیبضاعت هم نیست…
“… هیچ دولتِ مدرنی نیست که بتواند بدونِ یک دستگاه پیچیدهیِ تکنیکی پابرجا بماند. سرشتِ بورژوآیِ دیوانسلاریِ تکنوکراتیکِ دولتِ مدرن، همسو با امیالِ خودجوشِ مردم، دیر یا زود با تعصّب و خویِ وحشیگریِ فرقهیِ حاکم بر سرنوشتِ انقلاب، شاخبهشاخ خواهد شد: تا هزینهیِ تشییع جنازه بالاتر نرفته، باید اوّلی را توانمند و دوّمی را تدفین کرد. گسلِ تاریخییی که جامعهیِ عرفی را از دولتِ شرعی دورتر و دورتر میکند، زیرِ فشارِ دَمافزونِ واقعیتهایِ مادّی، هرچه گشادتر و ژرفتر خواهد شد: انقلابی که همواره از تِرمیدور قسر دررفته، مصونیتی دربرابر 18 برومر ندارد. تاریخِ ایران زنده به مردانی است قاطع، میهندوست و عملگرا، که با گروهی همسو و همفکر، همچون اقلیّتی ملّی و مصمّم، از ویرانههایِ دولتی مضمحل برخاستهاند تا دولتی نوین برای ملّتی کهن بسازند. رئالیسم حکم میکند که به برآمدنِ اقلیتی ازاین دست از دلِ ویرانهدولتی که طَمَع مثلِ خوره بجاناش افتاده، کمک کنیم: سیاست همانا ممکن ساختنِ ضرورت است. اقلیتی این گونه میتواند ائتلافی باشد تکنوکراتیک و نظامی، ائتلافی بورژوآ در ماهیتِ جامعهشناختیاش و متّکی بر امیالِ خودجوشِ مردمی که کارد به استخوانشان رسیده؛ ائتلافی که میتواند و باید از همیآریِ چهرههایِ مدنیِ ایران برخوردار گردد، از ایرانی که در رشدِ ارگانیکِ خود برای نخستین بار در تاریخِ طویلاش، به دیاسپورآیی ورزیده نیز مجهز گردیده…”
خارجنشینهایی که لابد “قادر به تردد به ایران” هم فعلاً نیستند و همانجا از قولِ نویسندهای لابد ارمنی، گفته بودند که: “امید، خطری است که باید پذیرفت! در قلبِ خطرناکترین جغرافیایِ تاریخ، امید ریسکی است که باید کرد، وضعموجود هزینهای که باید کاست، و آشوب، گزینهای که باید مانع شد”.
فرازی است گویا که به دیپلماتی عثمانی نسبت داده شده و قلبِ خطرناکترین جغرافیایِ تاریخ را این گونه ترسیم میکند: “خاورمیانه مثلِ یک ضیافتِ شام است. نام شما در این ضیافت، یا روی فهرستِ مدعوین است یا روی لیست غذا”.
انتخاب میانِ این فهرست و آن لیست، با مسدود است.

